کد خبر: 15523 | تاریخ انتشار: 15:48:48 - دوشنبه 18 آوریل 2022 | بدون نظر | پرینت این مطلب پرینت این مطلب |

سیمای فراموش شده ی وطن در سروده های “بختیار علی”/”کار مردی که با خون دنیا را می نویسد”

 

یادداشت ؛ متین رضوان

“بختیار علی” را بیشتر با داستان هایش می شناسند. داستان هایی که همگی ریشه در فرهنگ و سیاست وطن کرد زبانش دارد. اما او شاعر نیز هست. جای تعجب هم ندارد. مگر می شود با جادوی کلمات سحر شوی و شاعر نشوی! شعرهای بختیار علی همرنگ داستان هایش، مملو از دغدغه‌ی زیستن است. زیستنی که اگر تعلل کنی از تو می ربایند. بختیار علی طعم تلخ این ربودن را بارها احساس کرد. زمانی که در تظاهراتی در سلیمانیه‌ی عراق گلوله ای نصیبش می شود. زمانی که به زندان می افتد و زمانی که کوچ می کند و از سرزمینش دور می افتد. تصویر وطن در ذهن او آمیخته به تجربه های تلخی است که از سر گذرانده. تجربه های ممنوع الکاری، سانسور و سرکوب و زندان.
” ای وطن شیدای توام، اما نمی خواهم سیمایت را به یاد آرم”.
نگاه بختیار علی در اشعارش به افق های دوردست است. او شعر را ابزاری برای زیر سوال بردن تمام قوانینی می داند که از کودکی به ما دیکته کرده اند. در شعر ما می توانیم پا را فراتر گذاریم و هستی ای که در زندگی روزمره، ما را همیشه  در دستان خود دارد در دست و به بازی اش گیریم. در اشعار “بختیار علی” نیز این را شاهد هستیم. تمام عناصر هستی در خط به خط شعرهایش نمایشی از اندیشه هایی است که از دیوارهای قوانین و قواعد و عقاید فراتر رفته اند و در این فراتر رفتن به یگانگی با خود رسیده اند. او از بهشتی خود ساخته حرف می زند. از شهری دور که در آن جا خبری از های و هوی کر کننده نیست. او خود را کارگر آن سرزمینی می داند که عطش  با واژه ها فروکش می شود.
” ما پیاده به سوی شهر دیگری خواهیم رفت، به سوی عصری که تهی از سراب است. عصری که تمام تخیلات در آن جاست. حرف از آب می زنی و با حروف سیراب می شوی”.
انسان می توانست خورشید شود، ستاره شود، ماه شود، خدا شود. ولی متولد شد و انسان شد و از رحم غریزه بیرون آمد و در سراسر زندگی اش در پی ارضاء غرایزش دوید و به همین خاطر بوی مرض می دهد.
”  تو خورشید نیستی اما خورشید غمگین است که تو خورشید نیستی، تو خدا نیستی اما خدا غمگین است که تو خدا نیستی.
” چه کنیم غریزه خویشتن را که جسم از پسش بر نمی آید؟”
“بختیار علی” تجربه های زیسته اش را با زبانی غیر از زبان معمول عقل به رشته ی تحریر درآورده است. رسالت شاعر نیز همین است. اینکه از حصار ممنوع عقل بگذرد و در ورای عقل به هوشیاری برسد. او از مخاطبش اندیشیدنی ورای عقل را خواهان است. نه اندیشدن های سطحی که پر از عدد و رقم و استدلال است. او از مخاطب می پرسد تا به حال از چهاردیواری ذهن دورتر رفته؟ از رویه ی چیزها گذر کرده؟ و مخاطبی که گیج و مات و مبهوت سر از سوال او در نمی آورد و او لاجرم از آب می پرسد!
” تو ای آنی که از سر سفره ها همیشه به مستی برمی خیزی، هرگز هوشیاری نوشیده ای؟ هرگز به پای فهم یک زندگی نشسته ای؟”
سراینده ی این خطوط به واسطه ی تولد و زندگی در سرزمینی که واژه ها نیز به ابتذال دچار شده بودند به شعر روی آورد. او شاعری نیست که از روی راحتی خیال از احساس های سطحی بگوید، بلکه  شعر او ناشی از خشمی است که از زیستن زیر سایه ی ممنوعیت ها و تحقیرها  سر برآورده. او صدای بی صدایان است. صدای کسانی که در فضای  سرکوب خاموش شده اند.
” من با خون تشنگی آنانی را می نویسم که گلوهایشان از آن سر فریاد باز آمده است”.
همانگونه که در رمان هایش موضوعات وطن، خرافه پرستی، ظلم و مرگ عناصر کلیدی آن به شمار می آیند در سروده هایش نیز به همان مضامین می پردازد. او با تشبیه های زیبا، ناامیدی مرگ را به تصویر می کشد و جهان ویرانی را نشان می دهد که برای زیستن در آن باید به واژه پناه برد. او بازگشت به واژه را نقطه ی امنی می داند که فراتر از اخلاق و سیاست و دین و چیزهای دیگر است. او رسالت خود می داند که مسیری تازه برای زیستن کسانی نشان دهد که در سایه ی ممنوعیت ها زندگی می کنند.  او خود را نماینده ی طرد شدگانی می داند که در قوانین جوامع دیکتاتوری در انزوا به سر می برند.
” کار من این است که دریا را تا لب تو بالا برم. کاری کنم که در مه زیباتر ببینی، نگذارم گل باغچه تان پیر شود،
نگذارم باغتان بگرید، نگذارم خدا با شما قهر کند”.
یا در جایی دیگر می گوید:
“اگرچه با خداوندان دوستم ولی به جهنم می روم، من آن جا وکیل سیه بختان ام…”
او در مقام شاعر در این راه از تمام عناصر طبیعت کمک می‌گیرد. از نور و روشنایی. از تاریکی و ظلمت. از بال پرنده ای برای رسیدن به مقصود. از آب برای شنیدن ناشنیده ها. او شاعری نیست که به مدح بپردازد بلکه برعکس! او از خنده ها به تشویش می رسد و در روشنایی مسیرش را گم می کند. او شاعری است که در ظلمت مقصد خود را می بیند.
“مگذار… مگذار گل بخندد.
مگذار این دشنه ی درون گلویم را فراموش کنم، مگذار این گلوله ی پیشانی ام را از یاد ببرم.
مگذار بروم و اینگونه بنمایم که بی زخم از این آب رهیده ام، چون گل می خندد، آن خون از یاد می رود که از خاطراتم می چکد.
مگذار… مگذار  گل بخندد”.
عنوان اصلی کتاب “کار در جنگل های فردوس” است که  تحت عنوان خنده غمگین ترت می کند ترجمه شده. این عنوان، یکی از خطوط شعر این مجموعه است که توسط نشر ثالث به چاپ رسیده.

خنده غمگین ترت می کند
بختیار علی
ترجمه: مریوان حلبچه ای
نشر:ثالث

استفاده از این مطلب با ذکر منبع بلامانع است

ارسال نظر


آخرین اخبار